ساقی نامه
نطفه ی مرا "حوا" به دل گرفت...از عشق آدم
و آفریده شدم جایی که نام هابیل درخشید به سپیدی و قابیل به سیاهی و من! دختر خاکستری آدم و حوا در بستگی بی تابم به درخت و نور و آب دفن شدم . . . اسمم " زن" بود بستری به پهنای عشرت مرد گشودم که لبه هایش هنوز که هنوز است ، تا نخورده است اسمم " مادر " هم شد و سفره ای آنچنان لبریز از نوازش بخشیدم که دست خالی خدا بزرگترین وعده اش را
به زیر پایم انداخت . . . اما در ظرف درد اینهمه صبوری ظغیانم تبلور می کرد و پیش از آنکه پدرش "فاطمه " را بزاید طعم شیرین زایش دردناک " نامی شدن " را چشیده بودم دوگانه شدم دو گونه شدم جایی برهنگی سهم درونم نبود اسیر حجاب درون شدم که پس گرفتن حقوق خورده شده ی این همه عمر طعم تهوع فمنیست داشت . . . و جایی اسیر جبر حجاب ! دستهایم را "فروغ "کاشت غافل از اینکه این خاک بذر بد نام " زنی که می داند " را نخواهد رویاند
. . . اما خاصیت هر زندانی انباشت قابلیت های فرار است و من گاه کنار روسری ها جوانه زدم و در ناخنهای رنگی روییدم وگاه از دفترهای ادب و سیاست بالا رفتم و دانشگاه ها را قرق کردم . . . و هنوز سهم من میان همه و هیچ آونگ است آهای تاریخ تمام ورق های آینده ات ، سهم فریاد من خواهد بود . . . عشق ، خاکستری داغ و تاریک بود در تنور بی تاب بنفشه ها ... "هزار رنگ" شوق ، پنهانی از سر دیوار لا به لای اینهمه آبشار طلایی ، سرک می کشید ... " زرد" شور ، نم نم جام بر می داشت از سر شاخه های اقاقیا..." ارغوانی" رقص ، در زلفهای پریشان بید مجنون باد را به خود می خواند ... " سبز " ...و خدا بهار را آفرید پ.ن :
سر می رود از حوصله ی باغچه و از قانون دیوار "دامن چاک چاک گلی که شکفت" باغ را دوباره مشق کن "به نام گل سرخ" عاشقانه ............ نهایت هیچ راهی خط پايان نيست ... درگیر همهمه های شور انگیز باش جایی برای "نقطه سر خط " نیست ... پ.ن: بدین سپاس که مجلس منورست بدوست گرت چو شمع جفایی رسد بسوز و بساز ... در محور فواره ها شکوه بلوری پروازی بی باکانه ،همانقدر جاودانه است که: سرنگونی! تسلسلی ناچار و بی فرجام...... دلم ، در پی بی تابی نهری است : جاری ٬در یلدای نوازش کوه تا ..... تنگی آغوش دریا آنجا که بوسه ی آفتاب چنان مستش می کند که حتی نزول هر قطره اش ....طراوت باران باشد ... پ . ن: شاید "بزرگداشت" .... فقط روزی باشد در تقویمی تکراری ...کهنه ولی ، به یاد نیما یاشیم شاعری که " نو " آفرید نظرتون در مورد این جمله چیه؟ " ما با سخن گفتن در مورد چیزهایی که به دست نیاورده ایم ٫نبود آن ها را جبران می کنیم ...در واقع انسان در مورد چیزهایی حرف می زند که بخشی از زندگی او نیستند... " پ.ن: وقتی طراوت ! فقط سهم کوچه باغ است در بزرگراههای خیس خورده ی شهرمان از آب رفتن سهم مان از میوه های کویری گله می کنیم خرما انار .... ۱- برای تو : بر تنگنای بی تاب این صفحه چه می توان نوشت ؟ چه می خواهم نوشت؟ می بینی... در مغازله ی درد و عشق ! تاب کلمات چلانده می شود... ************** ۲- برای او : گیریم بالهای لخت من آسمان تو را بی اعتبار نخواهد کرد ولی مفهوم پرواز را چطور؟ ************** ۳- برای ما: طلوع کن این حکایت.... سیمای محزونی دارد ولی خوب میدانی میدانم تدفین زرد و غم آلود برگهای پاییزی را خواب نوشین و سبز سرشاخه های عریان رقم میزند ....
همونطور که حضور یکی ، نشونه ی بودنش
و جالبتر اینکه ؛ یه سری آدمها وقتی حضور ندارن ، بیشتر بودنشون حس میشه
و یه سری دیگه به محض اینکه برن ، بودنشون تموم میشه
این تقسیم بندی هیچ کاربردی نداره...جز اینکه فک کنیم :
بودن و نبودن ! مسئله این است ....
| Design By : Night Melody |

