گهگاه می رسی به معبری پر پیچ و باریک
آنقدر که
تنها قد تو ! جا دارد ......
گیریم غریبانه ....ولی الزامآ مستانه باید گذر کنی
تا روح ! رقتی یابد آنچنان
که از هر خم باریکی گذر کند....
به هیچ صخره ای خراش نیابد
و تنگنای هیچ پیچی ! راه بر عبورش نبندد.....
قدم هایت را می دوزی بر تن راه
و هر اتفاق ... گیریم تلخ !
منظری می شود در مسیر .....
مقصد !
چه دور چه نزدیک
چه رسیده یا نرسیده
ابدیت را مزمزه می کند
پ . ن :
| همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو بر دلم نشستی تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو ! همچنان که هستی ! چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی دل دردمند ما را که اسیر توست یارا به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی دل هوشمند باید که به دلبری سپاری که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی |
نور که نوشیده باشی
دلت روشن می شود ...
روشندلی همین است دیگر...
چشم هایت به کار نمی آید انگار !
- پ . ن 1:
بلند یا کوتاه
ضخیم یا نازک...
فرقی نمی کند
پنجره ! روزن دیوار است ...
و خورشید !
درست جایی است
آنطرف پنجره های باز ....
- پ.ن 2:
دهه ی فجر ! شروع شد ....
شاید !
تقدیر همیشگی فجر ! شب نشینی باشد....
گفتا : کــه بنشناسم من خويش ز بيگــــــانه...
گفتم : زکجايي تو؟ تسخر زد و گفت اي جان!
نيميم ز ترکــــــــــستان .. نيميم ز فـــــــــرغانه
نيميم ز آب و گــــــل ... نيميم ز جــــــان و دل
نيميم لب دريــــــا ....نيمي همـــه دردانـــــــه
زیاد مهم نیست روزی در بهمن باشد
یا ظهری در عاشورا....
کسی که سر شاخه های سبز را بسوزاند
دودش را
در چشم خودش فرستاده است...
پلک هایت را که می بندی
دیدن !
هنوز در جریان است...
باید مچ نوری را باز کنی
که درونت جاری استزودتر!
پ.ن :
تثلیت طنزی است...نگاه کن
تو آن بالا !
ما را نظاره می کنی
و من و او !
دست به هم داده ایم
تا مبادا !
از قلم نگاهت بیفتیم .....
این روزها ....
انتظار !
مهلت سبزی است
برای رویش اصرار
پ . ن :
شاید
حکایت پاییز سرد و بیرحم باشد ... با سرشاخه های لخت...
ولی
نطفه ی بهار را ...درختان صبور سبز خواهند کرد... !
" مرا کیفیت چشم تو کافی است ! "
