"پربودم.. سیر بودم..سیراب
ولذتم تنها این که....
آری کارم سخت است و دردم سخت
واز هر چه شیرینی و شادی وبازی است محروم
اما...
این بس که میفهمم !
خوب است....
احمق نیستم."
چی فکر میکنید؟؟؟احمق نبودنی که دکتر وصف کرده به بهاش می ارزه؟؟؟
میگن دلی دله که تنگ بشه از این دست....خدایا چقد منعمی که طراوت امید رو از هیچ دل بیابون زده ای نمیگیری!!!که باز به گل میشینه دشت ....
پ.ن:وقت دل تنگی حس کردین یه چیزی انگار تنگ میکنه قفسه سینه و همون حوالی رو؟؟؟انگار یه فشاری هست که نمیذاره درست نفس بکشی؟؟؟
فکر میکردم اونکه این واژه رو ساخته عجب دل گرفته ای داشته......
گفت خوش تیپ بودبیکاری زده بود زیرد لش دنبال کارای من بود...هر جا که می خواستم...هر چی که می خواستم....مامان و بابای پولدار...خونه ی بی غم...دانشجوی دانشگاه آزاد تو یه شهرستان .....
پسر عمه ام ولی باباش معتاد بود مامانه جز غر زدن واسه بی پولی کاری بلد نبود...خودش شاگردی میکرد ۱۲ ساعت تو روز..ونمی دیدمش آخه...
مامانه آه کشید....
(زدزیر گریه به همه ی پهنا ی درشت چشماش)...موبایلش جواب نمیده...دوساش میگن منتقل شده....
پول سقطشو از کجا بیارم ...کی میگه عشق خریدنی نیس...اگه پول نداشت...اگه پسر عمه ام پولدار بود...
مامانه دیگه بارید..
میخوام بدونم وقتی زندگی اینقد لب مرز فنا پیش مره (البته صعودی حکما)کدوم امیده که رنگ سراب نداره؟؟؟؟
و اگه دل به به همین ها ندیم زندگی به کجا میره؟وبازم کدوم کویر چشیده ای حکم میده که این سراب تهش بی چشمه است و لا غیر؟؟؟
ولی دستم پره...عکسو ببینین ...مال یه تیکه اس بین جندق و معلمان....فقط کویره و سراب....باز کویر باز سراب...باز باز هم..
اونقد بی جنبنده بی رویش که وهم ورت میداره...
کاری به فیزیولوجی سراب ندارم!!!
ولی واقعا سراب تو کویر به کار می اد...امید...


