خورشید در انتهای بکارت افق بستر رنگی طلوع را می گسترد و میزبان تولد روز می شد در آغاز تکراری رمز آلوده...
و شب در کرانه ی رهای فلق مرگ را میچشید...
مرگ!....و کسی شاید ...کسانی! شاید با شب کوچیده و چشم بسته اند به امروز!
کسی؟!....تبدار میشود تن واژه ها به اینجا که میرسم ...آنچنان که دست نوشتن صفحه را به آتش میکشد..
که آیا :"ما هستیم و همین، برای بودنمان کافی است...!"؟؟؟!!!
که آیا:بودن و ماندن فاصله ای هزار دره دارند؟!
که... فقط کسی میماند که عرض بودن را به هزار آینه! دور از شکست نور ...وسعتی دلانه می بخشد...
و ماندن جاری است! تا بالیدن ذرات نگاه و کلام ... در نه توی بطنهای صدف تا چشمک مروارید !!
و عمر " ماندن "اینچنین!در جغرافیای فاصله و هندسه ی ارقام هرگز نمی گنجد...
پ.ن:شمیم عزیز ...گرچه ما می گذریم!راه می ماند...ماندگار باشی ![]()
و من پرده میکشم بر این پر چراغ خاموش غربت آلوده
که هر چه روان شدم با سخاوت دستهایم به ریشه هایش
در هیچ برگی به روشنی سبز!جوانه ای نیافتم...نورس حتی!
و من پرده میکشم...و سفره ای نیلوفرانه می گسترانم این سوی پنجره بین من و او...
به وسعت بی انتهای صمیمیتی درد آلوده
و او نور میآفریند و من روشنایی را می چشم خاموش
.....ولی !"آنکه بر در میزند!!!"...دلهره ای میپیچد به نگاهم..."بی گمان پی کشتن چراغ آمده است"
و باز آنسوی این آنات میرنده...می سراید به گوش دلم که:
بگذار بکشد هر آنچه چراغ را....
که هرگز داس پر زنگار تاریکی توان درو کردن خوشه ی روشنی را نخواهد داشت
که اینک ...خالی هر لحظه به خلوص روشن باور ! سرشار از نور است......
پ.ن:آهای...چراغهای رابطه خاموش نیست
بی نور شاید..کم نور شاید...
که رابطه نورش را از جایی دیگر وام دارد
بگرد و ببین چقدر قسط معوقه داشتی که نورت را بریده اند!!!!![]()
دشت به زیور عریانی اش مغرور ...گسترده در چشمان رهگذرانش تصویر عطشی تب آلوده..
و سواری آنچنان دم زده در حیاتی سبز که از شیار عبورش بهار میریزد..
دشت:پر از سرابم ... و غربت! تنها آواز زنجره ای است که میخواند اینجا...
سوار:من بس خوشم به سیمای خالی سراب ...در این خشکیده ی بی تصویر..تمام بیراهه ها جا پای مرا دارد...بگو کدامین راه؟؟!!!
دشت:پی راه مباش ..بگو از پیمودن چه آموخته ای؟! که دست ایجاد لبریز طریق است و لمس افق همچنان دور
سوار:به آتش زدن شب آمده ام در پی چشمان عشق..به افطار کردن روزه ی این بهت طولانی به تبسمی حتی...
دشت:عطش میکشدت !! با اینهمه تشنگی...
سوار:نه!!فقط اگر عشق مرا ببیند به جرعه ای.......
پ.ن از دکتر:(در پی یافتن خود به همه جا شاید سفر کرده ای جز خودت ...)

