-...ناخنهاش رو میخوره،جند بار تو شب در حال جیغ زدن بیدار میشه...صداشو آروم کرد و ادامه داد:هر شب خیس میکنه،وقتی مهمون داریم قایم میشه.....
نگاه مضطرب مبینا بین لبهای مامانش و چشمای من سرگردون بود،مدتی طول کشید تا با تموم اونچه از مهربونی بلد بودم بتونم اعتمادشو جلب کنم واسه گفتن اینکه: ازصدای بلند دعوای بابا و مامان میترسم!
گفتم :بهتره این وقتا به یه چیزه خوب فک کنی و گوشاتو محکم بچسبی!
گفت:چیزه خوب؟!نمیدونم چی!
مستاصل شده بودم،بغلش کردم و یه شعری زیر گوشش زمزمه کردم و گفتم به این فکر کن!!
....چندروز بعد که من یادم رفته بود از این داستان ،دیدمش که با بغل باز داره میاد و مثل اینکه یه کار مهم داره ،حجم بین دستاش رو با عجله از من پر کرد و گفت:یادم رفت به چی فکر کنم!!
از چیزی که خونده بودم یادم نمی اومد ! یه کمی دستپاچه بودم...ولی....وقتی توبغلم چشماشو جوری بست که انگاری میخواد یه چیزو سفت به خاطر بسپاره،حسابی آروم شدم....
-شعر مهم نبود او دنبال یه چیزه خوب بود !همین!
-حس خوبی داشتم....از "بودن"!...حتی،قد همین زمزمه ای که دوباره دنبالش اومده بود...
-گاهی "بودن"مشقت فرهاد رو طلب میکنه به بیستون عشق...گاهی بودن همین نزدیکیا پرسه میزنه،حتی نزدیکتر...
حادثه انگار مترصد پیمودن لحظه های من است!
وگذر سنگینش بر بی تابی دلی که تازه به خواب رفته ، پیوسته حماسه ای دیگر میطلبد...
وآنچنان چلچله وار میگذرد که تو گویی ، وداع تب گرفته ی شب بو های مست است در بستر روز، تا بوسه ی سکر آور تاریکی!!
خستگی اش را با تو تقسیم می کنم،مثل یک قرص نان،بین دو سرباز...
.......
پ.ن:تجربه معلم سخت گیری است چرا که نخست امتحان میگیرد سپس درسهای لازم را به تو می آموزد!!
مسافر بودن ! گویی دوخته شده بر تن آدمی ،که تمام زندگی سفری است،از شروعی به پایانی و باز هر رسیدنی شروع سفری دیگر !! و مقصد فقط ! چشم اندازی است که پنداری هرگز نخواهد آمد.
...ولی سفر _از این دست_ پایانی ندارد چه حتی اگر تناسخ و دنیای دیگر را معتقد نباشیم ..باور انتهایی بر اینهمه درخشندگی آینه واری به نام "وجود "دور از تصور است ولی...
ولی سفر!! که بی لطف حضور همسفر گویی راه کسالت پیمودن را به رخ میکشد و سر انگشتان هیچ لذتی زخمه به تار سفر نمی تواند زد...
باز هم ولی! ولی،همراهی !همسفری!!....فکر میکردم چه بسیارند همراهان سفر که فقط "هم راه "بوده اند ،آنجا که شاید بیشترین لطف حضور همراه به "همدلی" است و اندکی نیز به همفکری
همفکری نه که اندیشه یکسان پروراندن !!! به این معنی که : در راستای همسویی شخصیت ها به ماهیت های ادراکی همگون دست یافتن.
ولی! بازهم، ولی ...که وه! چه سفری میشود -ژرف تر از خواب!! ـ آنجا که همراهت" همدلی" باشد "دیگر اندیش"!!!! آن سان که جاده رنگ ملالت میبازد و مقصد ،هرچه دورتر ودیرتر سفر دلنشین تر!!!

