در تنم ، شوق تب آلودی گره خورده است با ایمان دیرینم
ترک خورده است از غوغای این تب، تلق چشمانم!!
...ومن در مصب این بی تابی و تردید..
نه گامی پس
نه گامی پیش
در این سرمستی و شوریدگی دل ریش
_لولی وار می تابم-
که دین من ،درون ذره ی هر منظری جاری است انگاری
خدای من نه بی همتا ست!! نه تنهاست! انگاری...
به کفری اینچنین آلوده ایمانم ...کمی؟نه!!شک بی پایان
و پر ابهام
و درد آلود
و وهم افزا...
...و من ایمان پیر و خسته ی خود را
به قربانگاه کفری می برم نو پا
که در می نطفه می بندد و هرم جا نمازش ... از دل هر ساغری تا آسمان پیداست ....
خدای من به شرک آلوده است انگار .....با تعداد هر لبخند...
نه در برج بلند آسمان!!
در کوچه های شهر.....
بزن لبخند
که خورشید یقین، لبخند مست توست! در تاریکی پر پیچ این تردید...
بزن لبخند...
"سال 81.....تابستان داغ بحثهای بی پروا "
"قبله : گو هر سو که خواهی باش!"
لحظه ها :محراب
نیت:سجده در درگاه چشمانت!
مکان : تا کهکشان بی انتها... نه حصر سجاده
زمان : تا عمر دنیا هست!و شاید بیشتر حتی!!
قضای این عبادت:بوده تا هر جا که جز این است........
_...بلی اما:فضا از غلظت وهمی است اندوده، به کار رنجش تنواره های رنگ...
_بلی اما به هر بطنی نشسته، پاسداری تا رگ عشقی نروید، در ستون هیچ اندامی...
ولی...
ولی اما به آتش می کشد خورشید اعجازی که می سازیم (میان گرمی دستان من با تو.............)لهیب هر بد اندیشی!
و همچون خوشه های زندگی سرمست (نه تن داده به جور سرد خرمنکوب!)که در دستان طنازی، که داس تیز صبح وصل را ، دارد!! درو را بوسه میگوییم.....
بیا همراه من!بر جا بنه تردید را ....بگذر .....
بیا همراه من تا نور !!!
پ.ن ۱:برای دوشهای اساطیر مریم ....تا کوچ عادت.....
پ.ن ۲:به یاد قیصر امین پور...
"افتاد!! آنسان که برگ...آن اتفاق زرد،می افتد..
افتاد !آنسان که مرگ...آن اتفاق سرد، می افتد..."
یادش پر طراوت باد،همیشه...

