آنجا:
بهار - با جوانه های سبز و سمج - سر میرود ،از سر شاخه هایی که هنوز رنگ زمستان دارد...
و سمبلی می شود، از تبلور حیات : "اینهمه سبز شکوفا!!"
ماحصل تلاقی تاریخی و مکرر این فصلهای همسایه....
اینجا:
بذری ناخوانده ! در خاک وجود ،جسارت رویش را مزمزه می کند !
همچون کرشمه ی مضرابی بر تن ساز، تا ظهور ترانه ای !!!
و این یعنی هنوز ! زندگی ، همه جا .........
...............
بهارتان مبارک ![]()
پ.ن ـ به نظر شما کدامیک در ایجاد تغییر موثرتره : تدریج منطقی ! یا جرقه های دلانه!.....؟؟؟
مدتی است که من در زیر آسمانی زندگی می کنم که محصور در آمفی تئاتر کوهسارانی است که دیواری فرو ناریختنی گرد ملک اربابی کشیده است !!!
و ظرف مدت اینهمه سال،همان زمین ،همان باران و برف،همان روزهای مقدس ،همان غذا،همان دلتنگی و همان درد فقر هست که هست ...فقری که انگاری از پدران به ارث رسیده ..
نتیجه اینکه کار سخت و شرافتمندانه ،هرگز دردی را دوا نکرده است!
شریرانه ترین بی رحمیها و بی عدالتیها ،آنچنان عمر طولانی داشته اند که جای خود را در میان پدیده های طبیعی مثل باد و باران و برف باز کرده اند ....
چنین به نظر میرسد که زندگی مردم و جانوران و زمین در دایره ای غیر قابل انعطاف ،محصور در کوهها و گذرگاههای زمان ثابت شده است!!
چنانکه همگی به قهر طبیعت !! محکوم به گذراندن دوران "حبس زندگی "هستند!!!
پ.ن -برداشتی آزاد از کتاب فونتامارا (اینیاتسیوسیلونه)
گهگاه در مصب حجله های طلایی ذهن
قافیه ای نا کام، وصال را خمیازه میکشد...
و انتظار سر میرود ،از حوصله ی اینهمه بیت نا تمام!!!
...هیچ فکر کرده ای ؟!که عشق!لازم هست!کافی نیست......
کافی نیست...
