از نیمه بر گذشته شب و خیس آب شب
۱- نجات اندیشه ...
زمستان گذشت بر آن درخت شکیبا ،که به یاری شیره های گیاهی در آوندش و خوابهایِ سپیدِ شکوفه های بهاری ،کنون به سبز ی می بالد و میوه را منتظرانه نگران است ....
در این روزگار ستیزی که در سرزمین من است ،برای نجات اندیشه ! ناله و اخم و تهدید ، پایداری نیست ......سرزمین ادبار آلوده ی من ،گرفتار درد تنبلی است !!
نیروهای فاتح اندیشه را خبر کنیم .....ایستادگی را ،بهار به من آموخت!
۲ـباران هنوز قصه اش اما،تمام نیست..
بی تو به رنگ واژه ها سبز خبر نمی شود
بی تو شبِ سیاهِ من ،روبه سحر نمی شود
بی تو میان دشت ها ،باد نمی چمد خرام
بی تو نگاهِ انتظار ،خیره به در نمی شود
بی تو لب ترانه ها ،زمزمه سان نمی شود
در دل غربتم ولی ،گاه سفر نمی شود....
+نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعتتوسط ساقی |

