از کنار حضورت که می گذشتم " دماوند سپید "
چیزی از نگاه تو افتاد :"اتفاقی ساده !!"
و من فراموش کردم که گهگاه جاذبه قانون بر نمی دارد ،آن جا که در شتابی (نه چندان خطی !) مسیر هر جذبه ای از سمت منظر من است ،به سوی منظور او !.......
در کنار حضورت ، قدم هایم را بر شکوه تنت وصله می زدم
وهیچ، نه کم می شد از رمق من!
و نه افزوده می شد بر رواق تو !!
و پی می بردم که هر آرزویی دخیل درگاه اجابت است ،انگاری ....
..................
بگذار سپیدی تو از من باشد و سیاهی من از تو
آن گاه تناوب پیوند درد و وصل را ،در مرزهایی همیشه خاکستری ،به طراوت تکراری جاودانه ،تجربه خواهم کرد .....
قابل توجه : باور بن بست، یعنی قبول بی "چاره"گی ، یعنی انتهای چالش های زاینده....گاهی کم می آوریم بی شک ! ولی باز چیزی آورده ایم ، گیریم: "کم"!!!
دیروز فهمیدم : هیچ بنی بی" بست " ، بن !!نخواهد شد ....
و هر بستی بی " بن " گسسته خواهد ماند .....
امروز ،برای همیشه "بن بست " را از فرهنگ لغاتم پاک می کنم...
پ.ن :این جمله از دکتر را با هم مرور کنیم :
(( هرکسی به اندازه ای که احساسش می کنند "هست "
هرکسی را نه بدان گونه که "هست " احساس می کنند
بدان گونه که احساسش می کنند ،هست!!
انسان یک لفظ است ،که بر زبان آشنا می گذرد
و "بودن "خویش را از زبان دوست می شنود.....
هر کسی کلمه ای است که از عقیم ماندن می هراسد.....))
نظر شما در مورد این مطلب چیه؟

