وقتی آهنگی را می نوازی ،جایی هست که سکوت ( تنها در کسری از چند هزارم ثانیه )، در فضای بین دو نت ،فاصله می افکند ....و موجی از نیازی نا پیدا ! کرانه ی این مکث را می ساید.......
نیاز به جذب شدن به چیزی که نیست
و رها شدن از چیزی که هست!
شوق درک چیزی که از جنس " اکنون" نیست
جذبه ی شکوه به هم رسیدن ....در هم تافتن ....
ملودی برخوردی بی تکرار !!
......که حتی اگر بارها در فروغ آغوشش غنوده باشی ، باز هم این اندیشه سایه می افکند که :
"کی باشد تا دوباره اینگونه به هم برسیم !!"
که "هیچ وقت " است انگار !!
در سکوت بین دو نت ، آنجا که نیاز ناگریز ! دو ضربه ای که به هم دل داده اند !! غوغا می کند ، زندگی را به طراوت مزمزه می کردم .....
پ.ن ( برای ساقی): در سایه ی فنجان قهوه ام ! خواب می دیدم ، که مادرم خواب تمام فرشها را جارو می کند ....
