آسمان پائیزی ، ستاره ریزان غریبی را آغاز کرده است....
نگران نباش ، لازم نیست حتی قدمی برداری !
تمام ستاره ها زیر پایت " خش خش " خواهند کرد....
و تنها مسئله این است : بودن یا نبودن
پ.ن : برفهای کلیمانجارو ( همینگوی)
....قطعا ما را برای کاری که می کنیم ساخته اند ، از هر راهی که آدم گذران می کند ، استعدادش در همان راه به کار گرفته می شود ....و او در سراسر زندگی ، نیروی حیاتی فروخته بود و وقتی آدم عواطفش را ، بیش از حد در کاری دخالت نداده باشد !! در برابر پولی که می گیرد ، چیز ارزنده تری ارائه می دهد....
(منولوگ دوم)
ـاهل "یافتن " بودم
درد آلوده از "می خواهم بدانم ، تا بمانم " ها
اسیر رفتن !! و رسیدن را از فاصله ها پس گرفتن !
...........ولی ، همواره چیزی از قلم ادراک من جا می ماند
چرا که دست منشور ، از بالای بنفش و زیر قرمز ، کوتاه است .....
و چه ساده بودم که ندانستم ، برای ادراک ! تنها نگاه ( بی منت آینه یا منشور ) کفایت میکرد ...
..........و اما نگاه !!
پ.ن : چه قدر توانسته ایم ، نگاه کنیم ؟!

