...به عزم مرحله ی عشق ، پیش نه ، قدمی..
....در پهنه ی باران خورده ی فصل های درد !
رنگین کمان مجو
که زردی مهوع پاییز غیرت
و سپیدی سرد زمستان نگاه
در رویش بهار نامردی سبز شد
و در سرخی وقیح تابستان ، سبکسرانه میوه داد !
...اینجا مصب تنها رودی است ، که از دریای افسانه های دلانه به کوهستان حرفهای لوکس برگشت!
و کاروان شناور ، در پرسه های مدرن دیروز ، امید را در برهوت عبوس بیگانگی، امروز دفن می کنند.....
دچار باید شد؟؟؟!!!!
بار امانت سنگین!!
نامحرمان خلوت انس!
شب تاریک و بیم موج !
وعشق نا تمام ما.........
پ.ن : به نظر شما جمال یار مستغنی است ؟!
+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعتتوسط ساقی |
