به وقت گل شدم از تو به ی شراب خجل

......لازم نیست خیلی زمخت باشی ، تا بر صخره های سنگی و خارهای برنده غالب شوی !!
کافی است بالیدن را اراده کنی !!

پ.ن - به مناسبت روز بزرگداشت حکیم عمر خیام ( ۲۸ اردیبهشت)
این قافله عمر عجب می گذرد دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری پیش آر پیاله را که شب می گذرد
+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعتتوسط ساقی |
جریمه
حتی اگر آغاز اولین اشتباه ....فرجام آخرین نیکبختی باشد .....
آنجا که " آخرین لبخند ، به اولین اتهام می پیوندد "*
جریمه ای باید بنویسی !
به تاوان آینه هایی که به زنگار افروختی
قلم هایی که به ناکامی فرسودی
و نگاههایی که به آتش دوختی
از این سرمشق هر قدر می توانی بنویس :
| این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیدهام دل را ز خود برکندهام با چیز دیگر زندهام ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد من خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر او از کاسه استارگان وز خون گردون فارغم من از برای مصلحت در حبس دنیا ماندهام در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون چندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرا در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا تو مست مست سرخوشی من مست بیسر سرخوشممن طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن زیرا قفص با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن چون کرم پیله در بلا در اطلس و خز می روی پوسیدهای در گور تن رو پیش اسرافیل من نی نی چو باز ممتحن بردوز چشم از خویشتن پیش طبیبش سر بنه یعنی مرا تریاق ده تو پیش حلوایی جان شیرین و شیرین جان شوی عین تو را حلوا کند به زانک صد حلوا دهد خاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهن هر غورهای نالان شده کای شمس تبریزی بیا |
|
این بار من یک بارگی از عافیت ببریدهامعقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیدهامدیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیدهاممن با اجل آمیخته در نیستی پریدهامخواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیدهاممن گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیدهامبهر گدارویان بسی من کاسهها لیسیدهامحبس از کجا من از کجا مال که را دزدیدهامدامان خون آلود را در خاک می مالیدهامیک بار زاید آدمی من بارها زاییدهامزیرا از آن کم دیدهای من صدصفت گردیدهامزیرا برون از دیدهها منزلگهی بگزیدهامتو عاشق خندان لبی من بیدهان خندیدهامبیدام و بیگیرندهای اندر قفص خیزیدهامبهر رضای یوسفان در چاه آرامیدهامصد جان شیرین دادهام تا این بلا بخریدهامبشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیدهامکز بهر من در صور دم کز گور تن ریزیدهاممانند طاووسی نکو من دیبهها پوشیدهامزیرا در این دام نزه من زهرها نوشیدهامزیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیدهاممن لذت حلوای جان جز از لبش نشنیدهامبی گفت مردم بو برد زان سان که من بوییدهامکز خامی و بیلذتی در خویشتن چغزیدهام |
پ.ن : یکبار دیگر بخوانیمش ...
پ.ن : "..."* برگرفته شده از نوشته های یک دوست
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعتتوسط ساقی |
سراب
می بینی ...؟!
اگر سکوت چشمهایت را به مرزهای کبود افق بدوزی ، خورشید لب باز خواهد کرد...
...و بزرگی در انتظار کسی است که " بزرگ " را باور کند ، حتی اگر تمام دایناسورها را، بزرگی شان منقرض کرده است....
یادمان باشد ، کویر تشنه ی قرنهای بی آبی خویش نیست ! سراب را از آسمان قرض گرفته است تا دریایی بودنش را باور کنیم ....
- بی مرز
- گسترده
همچون کویر..... دریا........
پ.ن ـ اینجا جای خالی یک غزل است
غزلی که تمام قافیه هایش را ، تند باد سرد بهاری ، به تاراج برد....
ولی تغزل در رگ تمام این بیتهای نا تمام جاری است...
+نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعتتوسط ساقی |