شهر شبها مثل باغ چراغ وسعت پنجره ام را میگیرد
و من پرده میکشم بر این پر چراغ خاموش غربت آلوده
که هر چه روان شدم با سخاوت دستهایم به ریشه هایش
در هیچ برگی به روشنی سبز!جوانه ای نیافتم...نورس حتی!
و من پرده میکشم...و سفره ای نیلوفرانه می گسترانم این سوی پنجره بین من و او...
به وسعت بی انتهای صمیمیتی درد آلوده
و او نور میآفریند و من روشنایی را می چشم خاموش
.....ولی !"آنکه بر در میزند!!!"...دلهره ای میپیچد به نگاهم..."بی گمان پی کشتن چراغ آمده است"
و باز آنسوی این آنات میرنده...می سراید به گوش دلم که:
بگذار بکشد هر آنچه چراغ را....
که هرگز داس پر زنگار تاریکی توان درو کردن خوشه ی روشنی را نخواهد داشت
که اینک ...خالی هر لحظه به خلوص روشن باور ! سرشار از نور است......
مانده تا برف زمین آب شود.
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه ی چتر .
ناتمام است درخت
زیر برف است تمنای شنا كردن كاغذ در باد
و فروغ تـَر ِ چشم حشرات
و طلوع سر غوك از افق درك حیات.
مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید.
در هوایی كه نه افزایش یك ساقه طنینی دارد
و نه آواز پری میرسد از روزن منظومه ی برف
تشنه ی زمزمهام.
مانده تا مرغ سرچینه ی هذیانی اسفند صدا بردارد.
پس چه باید بكنم
من كه در لخت ترین موسم بی چهچه سال
تشنه ی زمزمهام؟
پ.ن : اینجا هنوز نگاهی از پی بهت به تدبیر می اندیشد ؟....هنوز....!

