تبليغاتX
ساقی نامه - جریمه

ساقی نامه

جریمه
 

حتی اگر آغاز اولین اشتباه ....فرجام آخرین نیکبختی باشد .....

آنجا که " آخرین لبخند ، به اولین اتهام می پیوندد "*

جریمه ای باید بنویسی !

به تاوان آینه هایی که به زنگار افروختی

قلم هایی که به ناکامی فرسودی

و نگاههایی که به آتش دوختی

از این سرمشق هر قدر می توانی بنویس :

این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده​ام         دل را ز خود برکنده​ام با چیز دیگر زنده​ام     ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی     دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته     امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد     من خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر او      از کاسه استارگان وز خون گردون فارغم      من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده​ام    در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون     مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون     چندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرا     در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا     تو مست مست سرخوشی من مست بی​سر سرخوشممن طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن      زیرا قفص با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان      در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن      چون کرم پیله در بلا در اطلس و خز می روی     پوسیده​ای در گور تن رو پیش اسرافیل من     نی نی چو باز ممتحن بردوز چشم از خویشتن    پیش طبیبش سر بنه یعنی مرا تریاق ده      تو پیش حلوایی جان شیرین و شیرین جان شوی      عین تو را حلوا کند به زانک صد حلوا دهد       خاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهن      هر غوره​ای نالان شده کای شمس تبریزی بیا      این بار من یک بارگی از عافیت ببریده​امعقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده​امدیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده​اممن با اجل آمیخته در نیستی پریده​امخواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده​اممن گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیده​امبهر گدارویان بسی من کاسه​ها لیسیده​امحبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده​امدامان خون آلود را در خاک می مالیده​امیک بار زاید آدمی من بارها زاییده​امزیرا از آن کم دیده​ای من صدصفت گردیده​امزیرا برون از دیده​ها منزلگهی بگزیده​امتو عاشق خندان لبی من بی​دهان خندیده​امبی​دام و بی​گیرنده​ای اندر قفص خیزیده​امبهر رضای یوسفان در چاه آرامیده​امصد جان شیرین داده​ام تا این بلا بخریده​امبشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیده​امکز بهر من در صور دم کز گور تن ریزیده​اممانند طاووسی نکو من دیبه​ها پوشیده​امزیرا در این دام نزه من زهرها نوشیده​امزیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیده​اممن لذت حلوای جان جز از لبش نشنیده​امبی گفت مردم بو برد زان سان که من بوییده​امکز خامی و بی​لذتی در خویشتن چغزیده​ام

 

 

پ.ن : یکبار دیگر بخوانیمش ...

پ.ن : "..."* برگرفته شده از نوشته های یک دوست

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعتتوسط ساقی |